به خرید

هرمنوتیك چیست؟  what is hermeneutics?                                    

تبار شناسی یک دانش

هرمنوتیک به معنای تاویل و تفسیر ترجمه شده است که تاویل ترجمه دقیق تری است و به معنای نهفته در پس هر چیزی نظر دارد. واژه هرمنوتیک در اصل از لغت هرمس hermes مشتق شده است. هرمس یک شخصیت اسطوره ای است. او کسی است که پیامهای خدا را گرفته و به انسان ها می رساند. هرمس در حقیقت آنچه را که ورای شناخت و اندیشه بشر است به حوزه ادراک او منتقل می کند و باعث کشف معانی و رموز نهفته در هر چیز می شود. هرمس جلوه جاودانه دانش است که آن را با انتقال معانی از عالم غیب به عالم انسانی تحقق می بخشد. چنین معنایی از هرمس در یکی از جملات شیخ اشراق،سهروردی، به خوبی منعکس است:"هرمس گفت: من به دیدار موجودی روحانی نائل شدم و آن، علم اشیاء را به من آموخت. از او پرسیدم تو کیستی؟ گفت من حیات باطن هر چیزم." در این جمله، روح معنای هرمس کاملا آشکار می شود و این بار سهروردی نقش ناقل را ایفا می کند. هرمیتیسم در تاریخ به یک نحله فلسفی، دینی و عرفانی نیز بدل شد که ریشه های شرقی هم داشت. استادان آن پیشینه ای اسطوره ای_تاریخی داشتند. یکی هرمس مصری بود که او را طبیب و فیلسوف و کیمیاگر معرفی می کردند و دیگری هرمس بابلی که اعتقاد بر این بود که بعد از طوفان نوح در بابل به به فلسفه و پزشکی می پرداخته و احیاگر علوم بوده است. شخص دیگری هرمس الرامسه است. او را از پیروان کیومرث دانسته و برخی او را با ادریس و اخنوخ یکی می دانند و برخی نیز او را اولین کسی می دانند که علم آسمانی را کسب کرد. ولی واژه هرمنوتیک مشتق از همان اسطوره یونانی است که به عنوان واسطی، واژگان را در قالب روح معانی به انسان بر می گرداند.

هرمنوتیک به شکل عام

هرمنوتیک به عنوان یک نحله فکری و مهم تر از آن، روشی که در کسب دانش و تحصیل علم به کار میرود، مشخصا از قرن 19 با آرای ویلهلم دیلتای آغاز میشود.  گرچه اشخاصی چون شلایر ماخر و آگوست ولف هم در شکل گیری آن بی تاثیر نبودند. البته پس از شکل گیری و اشاعه آن، بنیانگذارانش متوجه شدند که در تاریخ، اشخاص و آثار بسیاری بوده اند که می توان آنها را به عنوان به کار برندگان اولیه روش هرمنوتیک دانست و چه بسا ناآگاهانه آن را در مطالعات، تحقیقات و آثارشان اعمال کردند. نمونه هایی از آنها را می توان برشمرد. برخی محقققین عهد عتیق به تشخیص دست نوشته های اصلی از متون برآمدند که بعضی از آنها را تاویل گران نخستین دانسته اند. گروه دیگر کسانی بودند که تلاش کردند از طریق واژگان مقدس به کنه محتوا و رموز و معانی درونی آن دست پیدا کنند و همین طور فلاسفه و متکلمان قرون وسطی که سعی می کردند با استفاده از آثار به جا مانده از افلاطون و ارسطو و کتبی که منتسب به آنها بود، آراء و نظرات حقیقی شان را کشف کنند، همچون آگوستین قدیس و توماس قدیس در اروپا و فارابی، ابن سینا و ابن رشد در تمدن اسلامی. نیز حقوق دانانی که به تاویل قوانین و حوزه دلالتشان پرداختند، از دیگر اشخاص تاویل گرا به شمار می روند.

روش بنیان گذار-دیلتای- پاسخی بود به جریانی که پیش از آن در علوم انسانی متداول شده بود. پس از رنسانس، پیشرفت فزاینده در علوم طبیعی مانند زیست شناسی، طبیعیات،فیزیک، زمین شناسی و جانورشناسی مکتبی جدید به نام پوزیتیویسم یا مثبت گرایی را شکل بخشید که مدعی بود علوم انسانی و اجتماعی نیز باید از حرافیها و کلی گوییهای ذهنی دست کشیده تا همچون علوم طبیعی با تکیه بر روش آزمون و تجربه، به علمی همان گونه علمی، آزمون پذیر و تبیین پذیر دست یابند. دیلتای به استناد روش روش هرمنوتیک اعتقاد داشت که به جهت تفاوت ریشه ای و محتوایی علوم انسانی و اجتماعی با فیزیک و طبیعیات، آنها باید روشهای متفاوتی را که هر یک خاص خودشان است، دنبال کنند. دیلتای تفوت این علوم را از چند جنبه می دانست. نخست محتوا و معرفت شناسی علوم. به نظر وی جهان طبیعت مستقل از اراده و معرفت ما انسانها وجود دارد، در حالی که جهان انسانی تابع اراده ماست. به عبارت دیگر دنیای طبیعی از بیرون قواعدش را بر انسان تحمیل می کند در حالی که دنیای اجتماعی توسط اراده انسان ساخته میشود. دانشهای طبیعی نوعی ضرورت و موجبیت دارند، ولی علوم انسانی بیشتر احتمالی و شرطی هستند که از اختیار و اراده انسان ناشی میشوند. علوم طبیعی با ماده ای بیجان یا جانوران و گیاهان سر و کار دارند، در حالی که در علوم انسانی، ما انسانهایی را که پیش بینی ناپذیر و صاحب اراده، اختیار، آزادی آگاهی و انگیزه هستند، مورد بررسی و تحقیق قرار می دهیم. برای شناخت دنیای پیرامون تنها اندیشه کافی نیست، بلکه کلیه قوای احساسی باید به خدمت گرفته شوند زیرا موضوع علوم انسانی و اجتماعی با علوم طبیعی متفاوت است. در علوم انسانی و اجتماعی، موضوع پژوهش، انسان است که شامل خود پژوهشگر نیز هست. به عبارتی هم فاعل و هم مفعول این پژوهش، انسان است و از این رو محقق می تواند چه علمی چه ذهنی، خود را به جای موضوع پژوهش بگذارد و بدین طریق خود را مورد مطالعه قرار دهد و هر آنچه را تاویل می کند به عنوان نظریاتی استخراج کند. روش شناسان هرمنوتیک بر این عقیده اند که به سبب تمایز موضوع پژوهش، باید بین روشهای به کار رفته در علوم طبیعی با علوم انسانی و اجتماعی فرق قائل شد.تفاوت دو علوم انسانی با علوم طبیعی به روش آنها بر میگردد. شناخت دانش طبیعی با تجربه بیرونی و عینی گرایی مقدور است، ولی دانش انسانی با درون نگری و گذاشتن محقق به جای انسانی که مورد مطالعه قرار می گیرد تا نیت و انگیزه درونی او را حدس بزند، تحقق پیدا می کند. به بیان دیگر، ما طبیعت را تبیین می کنیم ولی انسان را می فهمیم. در تفهم، فرو رفتن در روحیات و احساسات درونی مدنظر است،در حالی که تبیین علی است و با امور عینی سروکار دارد، ولی علوم طبیعی عینیت تفهم ناپذیر است. در هرمنوتیک اعتقاد بر این است که شناخت پدیده های انسانی جز با در نظر گرفتن زمینه،متن،محیط و زمانی که آن پدیده ها در آن شکل گرفته اند مقدور نیست. هر جزئی از هر پدیده اجتماعی و انسانی باید با در نظر گرفتن شرایط،زمان، بافت و زمینه ای که از آن برخاسته تاویل شود. در این راه باید به بعد تاریخی هر پدیده توجه کرد به طوری که توالی پدیده ها نوعی پیوست را از گذشته تا زمان مطالعه نشان میدهد. از طرف دیگر، نیات، انگیزه ها و خواستهای شکل دهنده پدیده های انسانی و اجتماعی باید از طریق قرار دادن محقق به جای فاعلی که در موردش تحقیق می کنیم، صورت پذیرد. از آن طریق محقق به تاویلی که موجب شکل گیری رفتارها یا پدیدهای انسانی شده دست خواهد یافت.

نظریات روش شناسان هرمنوتیک

از نظر روش شناسان هرمنوتیک، پدیده های انسانی و اجنماعی و شناخت انسانها و نیات اصلی آنها با توجه به چندین شرط تحقق پیدا می کند که در این مورد متشابهات و تمایزاتی در بین آرای آنان دیده می شود. کارل مانهایم عقیده داشت که جلوه های منفرد فرهنگ تنها با توجه کلی و وسیعتری که آن را در بر می گیرد، مقدور و درک شدنی است و تحلیل کننده اثر، از این طریق به اعمال انسانی معنایی اسنادی میدهد. برای مثال یک نقاشی زمانی تاویل می شود که جامعه، گروه و جهان بینی دوره و مکانی که نقاشی در آن رشد کرده و آن اثر ار خلق نمده، کشف شود. دیلتای علوم انسانی را تاریخی می داند، اما اساس تاریخ را تاریخی نمی داند، بلکه یک نوع روانشناختی و معرفت شناختی می پندارد و تاریخ را در حقیقت ظهور روانشناسانه تاویلهای در حال شدن می انگارد.و هدف غایی تاویل را بازسازی کلیت ذهنی نویسنده و خالق اثر توسط تاویل کننده می داند. محقق می تواند نمودهای خاصی را شناسایی کند، بی آنکه از قضایایی کلی به عنوان واسط استفاده کند. پدیده ها و کنشهای اجتماعی طبق ارزسهایی معنا دار شکل می گیرند. بنابراین برای فهم معنای آنها باید آن ارزشها را شناخت، ولی از طرف دیگر نظریه علمی باید از ارزشها به دور باشد، پس باید راهی برای به کار گیری ارزشها در پژوهش انتخاب کرد و آن استفاده از ارزشها  تنها هنگام انتخاب موضوع پژوهش است، ولیپس از آن دیگر محقق اجازه اعمال ارزشها را طی پژوهش ندارد و به دور از هرگونه تمایل ارزشی باید به پژوهش ادامه دهد، جدای از آنکه دستاوردهای پژوهش با احکام ارزشی مورد نظر محقق منطبق باشد یا نه. هانس گئورگ گادامر که یکی از پیروان دیلتای و از بزرگترین فلاسفه تاویل گرای معاصر است، بر این باور است که در یک تحقیق تاویل کننده باید حتی با وجود فاصله زمانی بتواند از نظر روانی خویشتن را به جای مولف گذاشته و آن جنان غرق در آن فضا و زمینه شود که نوعی"ذوب افقها" اتفاق بیفتد. از نظر او تاویل نوعی بازتولید است چون تاویلگر با قرار دادن خویشتن به جای دیگری، درصدد برمی آید تا به بازسازی شرایطی بپردازد که نویسنده در آن جای داشته و خلق اثر کرده است. و خلاصه گیرتز تا آنجا پیش می رود که برای تاویل، روشی خارج از حوزه تعریف کنونی علمی ارائه می دهد و روشهایی چون تفسر نمادها و نقد ادبی به عنوان جانشین برای روشهای جست جوی صدق و کذب گزاره ها پیشنهاد می کند.

منبع: انجمن علمی انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

 

برای دریافت مقاله ای دیگر (جامع تر) در این رابطه اینجا را کلیک فرمائید.

 


طبقه بندی: روش تحقیق، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 آبان 1393 توسط ab azizi


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی | buy Reproduction
  • فروش بک لینک رایگان | قالب وبلاگ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic